خرید بک لینک
روایتی نه چندان سفیدابن مدت زیاد خوب نگذشت واسم خیلی اتفاقا افتاد یه مدته دارم دارو میگیرم برای فریز تخمک ، راه اخرش همینه هروز امپول میزنم عضلانی و شکمی دوتا سه تا صب به صب فلوکسیتین میخورم که بتونم بدون گریه کردن بیام سرکار و کار کنم تا اخر شب که میخوابم در روز جاری میرم سونو ببینم وضعیت تخمکام به چه صورته میشه برداشت کرد یا باید دارو بگیرم همچنانواقعیتش دیگه سر شدم نمیدونم عوارض داروهاست عوارض ارامبخشاس عوارض چیه رو نمیدونم فقط دیگه نه چیزی خوشحالم میکنه نه ناراحت فقط شاید نا امید بشم یا امادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا جعفری تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 11:15

روایتی نه چندان سفید

خب داروها جواب نداد انگار

نتیجه

فیریز تخمکم کنسله

به ادامه زندگیمون میپردازیم

برچسب: نویسنده: آریا جعفری تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 11:15

روایتی نه چندان سفیداز زندگیم خستم از مریضیم خستم از مشت مشت قرصایی که هروز مجبورم بخورم خستم از دو هفته خونریزی مداوم خستم از چاقی ناشی از خوردن داروهای هورمونی خستم از بی عرضگیم خستم ازینکه هیچ لذتی از زندگیم نمیبرم خستم از بی هدفیم خستم از بی ارادگیم خستم ازینکه صدتاکار همزمان دلم میخواد انجام بدم ولی به هیچ کدوم نمیرسم خستم از کارم خستم از صب تا شب سگ دو زدن واسه 18 تومن خستم از اینکه این همه درس خوندم به امید اینکه به یه جایی برسم ولی پشت یه میز محدود شدم خستم ازینکه صب به صب میوه بشورم جادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا جعفری تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 11:15

روایتی نه چندان سفیداز اردیبهشت یا خرداد که رفتم سر کار زندگیم عجیب تغییر کرده اصن نمیدونم از کجا آغاز کنمانقدر اتفاقای بد و خوب افتاد واسم که در عجبماز مریضیم بخام بگم که من یک سال پیش پریودام نامنظم شدرفتم دکتر تشخیص اشتباه میدادن همه میگفتن تنبلی تخمدان داریصد تاقرص عوض کرد واسم کلی امپول زدم جواب نمیگرفتمتا اینکه خودم رفتم ازمایش دادم دیدم عه وا تو سن 22 سالگیذخیره تخمدانم صفره در حد یه زن 50 سالهخلاصه نگم چقدرگریه کردم شاید حدود 1 ماه تموم هروز گریه کردمهرچی میشد گریه میکردم حین حرف زدم عاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا جعفری تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 11:15

روایتی نه چندان سفیدبعد از خوردن دوتا نوافن ، یه دیکلوفناک ، یه تلاش نا موفق برای بالا اوردن ،ساعت هاگریه کردن وبه خود پیچیدن...بلاخره دل دردم آروم گرفت وای دختر آخرین باری که همچین دردی اومد سراغم واسهدوران مدرسم بود سال ها بود دلدرد نداشتم ولی لامصب این قرصای هورمونی که میخورم هر سری یه مدلابتدا میشه پریودم کلی یه جورایی غصم میگیرهاین همه دردبرای هیچینه تخمکی نه هیچی فایدش چیه اخه نگهداری شرایط نرمال رحم برای تصمیم بارداری احتمالی با تخمک اهدایی که از یه نفر دیگه گرفتی وقتی بچه مال خودم نیستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا جعفری تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 11:15

روایتی نه چندان سفید

در روز جاری بهترین روز زندگیم نبود

پنجشنبه

واقعیتش اصلا نبود

برچسب: نویسنده: آریا جعفری تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 11:15

روایتی نه چندان سفیدیه کارایی دارم میکنم با زندگیم که اصن دوسال پیش مثلا میومدن میگفتن فاطمه تو اینکارو میکنی در آینده میگفتمداری کصشر میگی من عمرا چنین کاری انجام بدم اصم آدمش نیستمولی خب آدما با گذشت زمان تغییر میکنن عقایدشون سبک زندگیشوناین کاریم ک من میکنم اشتباهه ها ولی خب واسم مهم نیستفقط به سمت جلو پیش میرم یا میشه یا نمیشه آخرشبه زور که نمیشه یه چیزیو پیش برد باید زمان داد بهشراستی امروز برای اولین بار دارم میرم ژل لب بزنمخدا کنه زشت نشهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا جعفری تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 11:15

روایتی نه چندان سفیدمیدونستم راهی که میرم اشتباهه دارم از فاطمه بودن فاصله میگیرم این آدمی که الان شدم فرسنگ ها فاصله داره با خود واقعیم حالمو بد میکنه این همه تغییر ولی چاره ایم نداشتم دست خودم نبود مثل معتادی که به مواد اعتیاد داره ناخودآگاه توی این راه کشیده شدمتقصیر من نبود اخه ، آدما منو عوض کردن من ساده و معصوم و پاک بودم پر از ذوق و عشق اون آدم اشتباه منو سِر کرد به همه ی حسای دنیا الان حس میکنم کثیفم بی ارزشم بی احساسم انقدر زیاد که امشب تو حموم خودمو غرق شامپو کردم تا شاید ذره ای سیاهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا جعفری تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 11:15

روایتی نه چندان سفید

بعد از یک سال و نیم کار کردن استعفا دادم

استعفا

این هفته هفته ی اخرمه

یه نفس عمیق میکشم بعد از این هم آزار و اذیت

ولی بعدش وجودم پر میشه از استرس اینکه باید چیکار کنم

خداکنه زودتر کار پیدا کنم تو آزمایشگاه

خسته شدم از این همه نرسیدن

برچسب: نویسنده: آریا جعفری تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 11:15

روایتی نه چندان سفیددر روز جاری اولین روز خونه نشستنمه هم خوشحالم وامیدوار هم ناراحتم و پر از ترس ، ناراحت از جدا شدن از محیط و ادمایی که یک سالو خورده ای باهاشون اخت گرفتم و دوسشون دارم ترس از اینده و نرسیدن به هدفام ولی شاید قسمت این بوده و تقدیر برام روزای بهتری رو تدارک دیده همه جیز از کنکور وزارت علوم آغاز شد وقتی که سر جلسه امتحان به سوالا نگاه میکردم و یهو با خودم گفتم من دارم با زندگیم چیکار میکنم ؟ من متعلق به یه جای دیگم این اصلا اینده ای نبود که براش نقشه میکشیدم من عاشق تحصیلم عاشق ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا جعفری تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 11:15

بعد از انتخاب واحد پرفکتی که انجام دادم 13ام،بنده موفق به کسب 17 واحد شدم که علنا 2 واحدش رو هواس ینی اگه تو حذف و اضافه نتونم فیزیولوژی جانور بردارم 2 واحد ازمایشگاهشم میپره و میشه 15 واحدعالی نیست؟خدا لعنت کنه این دانشگاه آزادو از پنجشنبه هم میرم آزمایشگاه کاراموزی...ینی احتمالا برم کلاسای آلمانیو هم بعد حذف و اضافه میریم ثبت نام البته هنوز جاش معلوم نیست هی یه موسسه جدید پیدا میکنه دهن مارو سرویس کردهو دانشگاهاهم دیگه شروع میشه که ما نمیریم :)فعلا خوابمو ترجیح میدم حوصله دانشگاه رفتن ندارم دیگه رفت تا اسفند و بین این همه برنامه در هم برهم دارم دنبال کارم میگردم ینی اگه بتونم یه جا با حقوق خوب کار پیدا کنم عالی میشه ولی خب پیدا نمیشه و پیدا هم بشه با این شرایط کار نمیدن بهم خلاصه...یه کاریش میکنم حالا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا جعفری تاريخ: شنبه 22 بهمن 1401 ساعت: 20:10

خوابم میاد

خیلییییی خوابم میاد ولی خوابم نمیبره

فکر و خیال ولم نمیکنه اصن انگار کلافم

هی از این پهلو میرم رو اون پهلو

پتو میکشم روم دو دیقه دیگه پرتش میکنم اونور

چشام گرم میشه یزره میبندم دوباره خواب میپره

خودمم نمیدونم چه مرگمه

حتی حوصله نوشتنم ندارم

برم تلاش کنم بخوابم صفحه گوشیمم تار میبینم دیگه

برچسب: نویسنده: آریا جعفری تاريخ: شنبه 22 بهمن 1401 ساعت: 20:10

دیدی یه وقتایی یهو انگار به خودت میای میبینی دوست داری از همه آدما دور شی دیگه دلت نمیخواد با کسی حرف بزنی میفهمی دیگه دلت نمیخواد شماره هیچکسو رو گوشیت ببینی اون آدمایی که هروزمنتظر بودی ببینیشون الان ازشون فراری هسی دیگه جمعای دوستانه بهت حال نمیده دیگه قلیونو و سیگار حالتو عوض نمیکنه انگار دلت میخواد بری یه غار پیدا کنی پتو بپیچی دور خودت همونجا واسه صد سال بخوابی و بیدار نشی انگار یهو باتری اجتماعی بودنت ته میکشه میدونی...بنظرم آدمارو باید از خودت دور نگه داری هر چی طرف دست نیافتنی تر باشه واست جذاب تره ولی وقتی این دایره دوستیه کوچیکتر میشه،مثلا هروز باهم حرف میزنین و همو میبینین واست تکراری میشه اون ادم الان یه همچین حسی دارم به دوستای دور و برمفقط میخوام از همه چیز فاصله بگیرم برگردم به قدیم...وقتایی که 6 صبح از خونه میزدم بیرون،هوا هنوز تاریکه تاریک بود 7 میرسیدم دانشگاه ماشینو پارک میکردم از کافه سر کوچه کاپوچینو شیرین میخریدم تنها یه گوشه مزه مزه میکردم طعمشو بدون اینکه به کسی نگاه کنم مستقیم میرفتم ته کلاس میشستم سرمو میذاشتم رو میز میخوابیدم اون موقعا هنوز قانع نشده بودم که کافئین روم تاثیر نداره خیلی مصمم روزی 40 تومن پول میدادم قهوه میخریدم اعتقاد داشتم باعث میشه خوابم نگیره و درسو بهتر یاد بگیرمبعدها به این نتیجه رسیدم چه کاریه 20 تومن اسپرسو میخرم تازه یه شکلات تلخم اشانتیون بهم میدن بهتر ازینه که این همه هزینه کنم و بازم سر کلاس بخوابم اون وقتا همه چیز یه حس و حال دیگه ای داشت یه وقتایی فک میکنم شاید به خاطر اینه که من درونگرام من تنهاییو دوست دارم و ازش انرژی میگیرم ولی از وقتی که با ادمای جدید دوست شدم و اجتماعی تر شدم دارم از اون محدوده ی امن خودم فاصله میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا جعفری تاريخ: شنبه 22 بهمن 1401 ساعت: 20:10

صفحه بندی