روایتی نه چندان سفید
در روز جاری اولین روز خونه نشستنمه هم خوشحالم وامیدوار
هم ناراحتم و پر از ترس ، ناراحت از جدا شدن از محیط و
ادمایی که یک سالو خورده ای باهاشون اخت گرفتم و دوسشون دارم
ترس از اینده و نرسیدن به هدفام
ولی شاید قسمت این بوده و تقدیر برام روزای بهتری رو تدارک دیده
همه جیز از کنکور وزارت علوم آغاز شد
وقتی که سر جلسه امتحان به سوالا نگاه میکردم و یهو با خودم گفتم
من دارم با زندگیم چیکار میکنم ؟ من متعلق به یه جای دیگم
این اصلا اینده ای نبود که براش نقشه میکشیدم
من عاشق تحصیلم عاشق محیطای آکادمیک عاشق مفید بودن
وسط این همه پروژه و کاغذ و زنگای تلفن من چیکار میکنم؟
استعفا دادم گفتم بعد یک ماه خداحافظ
کتابای ارشد هماتولوژی تهیهم ، برنامه ریختم
همزمان دنبال کار گشتم دنبال کتابخونه گشتم دنبال کلاس گشتم
رفتم پیش روانشناس مشورت کردم رفتم پیش روانپزشک
برای درمان مشکلی که اصلا نمیدونستم دارمش
دارو خوردم دیدم عه زندگی چقدر برام راحت تر شد
به خودم رسیدگی کردم باشگامو میرم تفریحمو میکنم
همزمان دلار وطلارو چک میکنم میگم عه با دلار 22 تومن
با 21 میلیون حقوق پایه وزارت کار من 1گرم طلاهم نمیتونم بخرم
با اخرین حقوقم به عنوان کارشناس پروژه
یزره نا امید میشم بازم میترسم استرس میگیرم از دیدن صف بنزین
نفس عمیق میکشم فصل 14 سمفونی مردگان تموم میکنم
همه چیز درست میشه نگران نباش
برچسب:
نویسنده: آریا جعفری