خرید بک لینک

روایتی نه چندان سفید

از زندگیم خستم از مریضیم خستم از مشت مشت قرصایی که هروز

خستم

مجبورم بخورم خستم از دو هفته خونریزی مداوم خستم

از چاقی ناشی از خوردن داروهای هورمونی خستم

از بی عرضگیم خستم ازینکه هیچ لذتی از زندگیم نمیبرم خستم

از بی هدفیم خستم از بی ارادگیم خستم ازینکه صدتاکار همزمان

دلم میخواد انجام بدم ولی به هیچ کدوم نمیرسم خستم

از کارم خستم از صب تا شب سگ دو زدن واسه 18 تومن خستم

از اینکه این همه درس خوندم به امید اینکه به یه جایی برسم

ولی پشت یه میز محدود شدم خستم ازینکه صب به صب میوه بشورم

جلو یه مشت کت شلواری دولا راست بشم و نقش منشی بازی کنم

شدیدا خستم من میتونستم به خیلی جاها برسم دلم میخواست

میز خودمو داشته باشم صبا ورکامو بچینم تستامو ران کنم

دلم واسه وقتایی که بهم میگفتن خانم دکتر تنگ شده

الان بهم میگن خانم مهندس ولی حس میکنم زندگیمو تلف کردم

حس میکنم ایندمو دارم تباه میکنم حس میکنم حالم از کارم بهم میخوره

خیلی خستم خیلی زیاد کاشت میتونستم اندازه خستگیمو توی

نوشته هام نشون بدم ولی حیف که نمیتونم

انقدر خستم که بعد این همه سال باز دلم میخواد سرمو بزارم زمین

چشمامو ببندم و بیدار نشم

برچسب: نویسنده: آریا جعفری تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 11:15

صفحه بندی